كدخبر: ۵۷۲۲۳
تاريخ انتشار: ۰۶ ارديبهشت ۱۳۹۵ - ۲۱:۵۹
print نسخه چاپي
send ارسال به دوستان
من از خود مي گريزم !
اينجا، يک ايستگاه است؛ جايي كه مي تواند براي عده اي مبدا و جمعي ديگر مقصد باشد. اينک درون يكي از واگن ها، به ساعتم مي نگرم؛ ساعتي كه نشان دهنده زمان حال است و عقربه هاي آن، درست روي عددي است كه اكنون ساعت شما قراردارد!
 
شايد دقيقا در همين زمان، مردي به زيبايي هاي زندگي لبخند مي زند؛ شايد جواني خشمگين در يك لحظه غافلگيركننده، صورت رقيب خود را با گالني از اسيد مرگ آور نشانه رفته باشد؛ شايد زني وحشت زده براي فرار از چاقوي زهرآگين همسرش، از آپارتماني سربه فلک کشيده سقوط مي کند؛ شايد تا لحظاتي ديگر، وحشيانه ترين جنايت سال...
 
قطار مترو به حرکت خود بر روي ريل آهنين و در مسير ايستگاه بهشت زهرا "س" ادامه مي دهد و من به پرندگان بي رمق وآسمان غبارآلود شهرم و ماشين ها و آدم هايش مي انديشم و ازخود مي پرسم: دراين لحظه، در شهر بزرگ من چه مي گذرد؟ به راستي در زيرسقف آسمان تهران، زندگي چگونه است وچرخ گردون به كدامين شكل مي چرخد؟  
 
اينک، زندگي براي مسافران آغاز مي شود و زنگ تلاش براي معاش به صدا درمي آيد تا همه نگاه ها به آسمان و لطف و بخشش دوست متمايل شود؛ دوستي كه باور دارم زيباست وزيبايي ها را دوست دارد: خدايا، به اميد تو؛ به من و ما آرامش روح و جسم و رزق و روزي حلال بده تا...
 
قطارمترو، پس از توقف در ايستگاه، درهاي خود را مي گشايد و به يكباره مسافران روي سکو را مي بلعد و به حرکت در مي آيد تا دقايقي بعد، آنان را در گوشه و كنار اين شهر درندشت پراكنده کند. به صورت مسافران دقيق مي شوم تا شايد چهره اي آشنا ببينم. نيمرخ آن مسافر چقدر برايم آشناست!. او را كجا ديده ام؟ آه خداي من؛ او چقدر شبيه من است! ناگهان نفس درسينه ام حبس مي شود: واقعا عجيب است؛ چهره اين مسافر با من تفاوتي ندارد. اگر او من است، پس من کيستم؟! به سختي آب دهانم را فرو مي دهم و به مسافر نگاه مي کنم. او بلافاصله و با سرعت، رويش را برمي گرداند و با خشونت به چشم هاي من خيره مي شود و همه وجودم را به لرزه درمي آورد؛ او دندان هاي خون آشام و چشم هاي دريده و صورت از فرم برگشته و چهره اي بسيار مخوف و وحشتناک دارد! خدا خدايا! کمک کمکم کن! ديگر تحمل ديدن او و قدرت ايستادن بر روي پاهاي ناتوان خود را ندارم؛ زانوانم سست مي شود و در گوشه اي از واگن قطار مي نشينم و هراسان در خود مچاله مي شوم.
 
چند لحظه بعد، پس از توقف مجدد قطار و خروج چند مسافر، آن چهره مخوف از مقابل ديدگانم گُم و پنهان مي شود و ديگر اثري از او نمي بينم. با آسودگي نفس تازه مي كنم و به آرامي از جا بلند مي شوم. دلم مي خواهد هرآنچه را که ديده ام خيالي بيش نباشد و...
 
حركت ملايم قطار، مرا وا مي دارد تا باز هم به زندگي و چگونگي گذر زمان در بزرگ ترين شهرسرزمينم بينديشم؛ اينك در اين زمان، در تهران چه مي گذرد ؟! شايد درست در همين لحظه، حسد هميشگي يک انسان، چشم انساني ديگر را كور كند و او را به كشتن و قطعه قطعه كردن انساني ديگر وادارد؛ شايد نواي روح بخش اذان، گام هاي مصمم و " قابيل" وار برادري را سست و لرزان كند تا از قتل" هابيل " اش بگذرد؛ من اطمينان دارم كه اينک در همين لحظه نوزادي دركوچه باريك ما، زاده مي شود و گل لبخند برلب هاي خانواده اش مي نشاند؛ شايد در زاد روز باسعادت مولود کعبه، زني با شيريني و يک دسته گل، به دست بوسي پدر تنها و پيرخود، به سمت خانه دوران کودکي هايش رهسپار مي شود؛ شايد اکنون جواني براي خواندن و ديدن مطلب و عکسي سرگرم كننده و شادي بخش، با علاقه و لذت به صفحه كامپيوتر يا تلفن همراه خود خيره مي شود؛ شايد بيماري بد حال، بخش "آي سي يو" را ترك و خانواده اي را از غم و غصه رها مي كند؛ دانش آموزي قهر و غضب را به دست فراموشي مي سپارد و صورت همشاگردي اش را غرق بوسه مي سازد؛ كودكي يتيم، اشك از چهره مي زدايد و به ياد تشنگي نخل هاي کوفه و محراب و فرق شکافته مهربان ترين مرد خدا، با کاسه اي شير گوارا، به عيادت عزيزي خفته در بستر بيماري مي رود و...
 
قطار مترو به ايستگاه مي رسد و تعداد زيادي از مسافران پس از پياده شدن، با شتابزدگي و عجله به سمت در خروجي روانه مي شوند. سوالي معمولي اما عجيب در ذهنم شکل مي گيرد: "عجله؟! اينجا ديگر چرا؟! اينجا كه ايستگاه بهشت زهرا است؛ ايستگاهي كه بالاخره همه بايد در آن پياده شوند؛ دير يا زود دارد، اما...  
 
اينك، درمقابل ديدگانم، مردي را مي بينم كه با پاي خود نمي رود؛ عده اي او را روي دستهايشان به سوي تابوت سرد و غسالخانه مي برند؛ او آثار سوختگي برچهره دارد و بوي اسيد مرگ آور صورتش، مشام مرا مي آزارد. لحظاتي بعد، به روبروي خود مي نگرم و باز هم همان موجود وحشتناک با چشم هاي دريده را مي بينم؛ کسي شبيه من که با چهره اي مخوف و دندان هاي خون آشام، با شتاب به سويم پيش مي آيد. خدايا، او از جان من چه مي خواهد؟! الهي، حالا در اين لحظات دلهره آور تکليفم چيست و چه بايد بکنم؟! وحشت زده و با همه وجود برخود مي لرزم و دچارتنگي نفس مي شوم، مي خواهم پا به فرار بگذارم اما او خيلي سريع و با همه قدرتش، چنگال هاي تيز و دست هاي هيولايي اش را به دور گردنم حلقه مي كند و... ياعلي، به دادم برس! بايد کاري بکنم. بايد بگريزم و جان خود را نجات دهم. صداي دور، اما دلنواز مناجات از بلندگوي مسجد، مرا به سوي خود فرا مي خواند. بايد خود را خلاص کنم و فورا بگريزم. به سختي دست هاي مرگ آورش را از گردنم جدا مي کنم و به سمت صدا پا به فرار مي گذارم و شروع به دويدن مي کنم تا هر لحظه از او دور و دورتر شوم؛ هراسان به قدم هايم سرعت مي بخشم و با همه توان همچنان مي دوم و مي دوم و مي گريزم و مي گريزم و... لحظاتي بعد، نفس زنان درميان هاله اي از نور، درگوشه اي نزديک به محراب مسجد، پناه مي گيرم تا شايد به آرامش برسم. " أَلاَ بِذِكْرِ اللّهِ تَطْمَئِنُّ الْقُلُوبُ " همانا با ياد خدا، دل‌ها آرام مي‌گيرد.
 
***
 
اينجا، يك ايستگاه است؛ جايي كه مي تواند براي عده اي مبدا و جمعي ديگر مقصد باشد. شايد دقيقا در همين زمان، مردي به زيبايي هاي زندگي لبخند مي زند؛ شايد زني وحشت زده براي فرار از چاقوي زهرآگين همسرش، از آپارتماني سربه فلک کشيده سقوط مي کند؛ شايد تا لحظاتي ديگر، وحشيانه ترين جنايت سال...
 
اينک پس از خروج از ايستگاه، با آرامش قلبي، نگاهم را ازآسمان مهربان خدا مي گيرم و به ساعتم خيره مي شوم؛ ساعتي كه نشان دهنده زمان حال است و عقربه هاي آن، درست روي عددي است كه اكنون ساعت شما قراردارد!
 
نويسنده: حميدرضا نظري
نظرات کاربران:
* نام:
ايميل:
* نظر: